ارسال شده در برگزیده ها | 8 Comments »
برای یه لحظه نشناختمش یا حتی خواستم کتمانش کنم .
نمیتونستم به چشمام و گوشام اعتماد کنم که ای دل غافل خودشه . چقدر سریع تغییر کرده .
افکارش پخته شده ، رفتارش عوض شده ، عقایدش شکل گرفته و براش می جنگه .
شاید من نمیخواستم باور کنم داره بزرگ میشه . شاید تحملش رو نداشتم برای همین بزرگ شدنش رو
ندیدم .
تغییرات ظاهریش رو دیدم مثل قد کشیدنش اما این بعدش رو هرگز ندیدم !!!
نمیدونم !
هر چیزی که بوده و هست امروز فهمیدم چقدر بزرگ شده … چقدر خانم شده .
همیشه و همه جا ” خواهر کوچولو” صداش میکردم و همیشه هم حرص میخورد که : بابا نا سلامتی من بزرگ شدما ، هنوز این جوری صدام میکنی . (البته اون هم منو به سبک خودش صدا میکنه ) وهمیشه تنها جوابی که میگرفت این بود که : تا ابد خواهر کوچولوی من می مونی پس الکی غر نزن !
غر زدن هاش رو با خنده و زیر میزی رد میکردم و اون هم این کار من رو بی جواب نمیذاشت
تا این که بحث کشید به آرمان ، عقیده ، ارزش ، هنجار و … و من دیدم که چه جوری از عقایدش دفاع میکنه و برای تک به تک حرفاش دلیل میاره .
حرف های منو بی دلیل قبول نمیکنه و سر عقیده اش میمونه .
برای ارزش هاش می جنگه و حاضره بهای همه اش رو پرداخت کنه .
امروز چشمام رو باز کردم و دیدم خواهر کوچولوی من چقدر بزرگ شده و من این بزرگ شدنش رو دیر دیدم و دیر فهمیدم که خیلی پخته تر و بزرگتر از سنش شده و میفهمه .
اما هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه که من دیگه خواهر کوچولو صداش نکنم !!!
خواهرکم یه هدیه خــــــــــــــــــیلی بزرگ از طرف من تو راهه .
برات همیشه آرزوی شادی دارم .
ارسال شده در روزنوشت ها | 2 Comments »
مبادا روزی باشد که دهان شما سرویس نگردد ، مبادا روزی بیاید که در آن روز آبی خوش و گوارا از گلوی شما پایین برود . همه چیز بر وفق مرادتان باشد و لذت دنیا را همی برید .
اگر آن روز آمد و روزتان به شب همی فرا رسید و بلایی بر سر شما نازل نگردید بدانید و آگاه باشید که از خوشحالی ذوق مرگ خواهید شد و دار فانی را وداع گویید .
پس همان به که درکار خود کوشا باشید و به کار خود آیید . محتمل است که رستگار شوید و به بهشت اندر آیید و با بهشتیان محشور گردید .
در بهشت با یاران خاطر قدم همی زنید و از آن نوشیدنی های گوارا نیوش جان کنید .البته تمامی اینها محتمل است و قطعی در آن نیست و امکان دارد برعکس همی گردیدندی !
.
.
.
.
بــــــــــــــــــــــــــــــهله ! این طوریاست . از ما گفتن بود .
ارسال شده در روزنوشت ها | 4 Comments »
دیوانه وار دوستش داشتم و همیشه میخکوبم می کرد .
روزهای قشنگی رو باهش تجربه کردم و پشت سر گذاشتم .خیلی از احساسات و حرفاش رو با گوشت
و خونم احساس کردم و تا اعماق وجودم رخنه کرد و توی ذهنم حک شد .
باهش هم ذات پنداری کردم …اشک ریختم … شیطنت کردم … مدرسه رو بهم ریختم …. تنبیه شدم ….
فریاد کشیدم … از دست ناظم مدرسه فرار کردم .
گاها بی تفاوت از کنار معلم ها گذشتم …شعر خوندم … برای حل بعضی از مسائل یکی توی سر خودم
زدم یکی توی سر کتاب .
دندون هام درد گرفت … از درخت بالا رفتم … روی سقف ها راه رفتم …. پابرهنه روی زمین خیس
دویدم …. ماهیگیری کردم .
تئاتر بازی کردم … سرما خوردم … پا به پاش دویدم و خودم رو پرت کردم رو برگ های پاییزی … مدتها زیر
بارون و برف راه رفتم و فکر کردم .
سکوتش رو قورت دادم و یه لیوان آب هم روش …. همراهش شال بافتم .. برای خریدن یه هدیه با خودم
کلنجار رفتم … و و و و
هنوز هم عاشق دیوانه بازی ها و شیطنت هاشم . هنوز هم از افکارش لذت میبرم . هنوز باهش هم
ذات پنداری میکنم فقط با یه سری تفاوت های ریز و درشت .
من سالها بزرگ تر شدم ولی هنوز با دیدنش سرشار از انرژی میشم . هنوز از اینکه توی یه کاری
موفق میشه قند تو دلم آب میشه .
هنوووز دیوانه وار دوستش دارم … هنوز هم .
هنوز هم میشم همون دختر کوچولو که از تماشاش لذت می برد و پر از دغدغه میشد . هنوز هم این قدر
کودک درونم زنده است که چهارده ساعت تمام رو برای دیدنش وقت بذارم ، لذت ببرم ، شاد بشم ،
گریه کنم یا حتی فریاد بکشم .
وقتی لب پنجره می نشینم و پاهام رو مثل آونگ نکون میدم صدای خنده هاش توی گوشم میپیچه .
وقتی بالای درخت نشستم و دارم پایین رو نگاه میکنم یادم میاد که چطور وسایلش رو میخواست از
پنجره اتاقش ، سه طبقه بکشه بالا و با غضب ناظمشون روبرو شد .
وقتی میخواهم شروع به نوشتن اتفاقات روزمره ام کنم نامه های روزانه اش توی گوشم می پیچه
که چطور و با چه اشتیاقی هر روز نامه مینوشت و بی صبرانه منتظر جواب می ماند .
خیلی از کارهاش توی زندگیم رسوخ کرده و ته نشین شده به طوری که هرگر فراموشش نمیکنم .
“جودی ” هنوز هم درون من زندگی میکنه و نفس میکشه . هنوزهم مثل قبل شیطونه و من هنوز
هم دیوانه وارعااااااشقشم .
ارسال شده در روزنوشت ها | 18 Comments »
آرام باش عزیز من ، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب ،برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم ، چشم هایمان را می بندیم ، همه جا تاریکی است
آرام باش عزیز من ! آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلالو آفتاب را می بینیم .
زیر بوته ای از برف که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری ، طالع میشود .
” شمس لنگرودی “
ارسال شده در برگزیده ها | 4 Comments »
مار از پونه بدش میاد ، در لونه اش سبز میشه .
حالا این شده حکایت امروز من . این قدری که بدم می اید از نصفه نیمه حرف زدن ، کاری رو وسط راه رها کردن ، تا نیمه فیلم رو دیدن .
کلا از هر چیزی که نیمه کاره رها بشه به امون خدا بدم میاد . همیشه هم سرم میاد اون هم به بدترین نحو ممکن !
بعد از مدت ها در طول روز هیچ کاری نداشتم و روزم کامل مال خودم بود . از خوابیدن که خبری نبود چون عادت کردم که همیشه سر ساعت هفت بیدارم در هر شرایطی .
بعد از خوندن کتاب و یه سری کارهای عادی روز مره تصمیم گرفتم که چند تا فیلم رو که دوستام بهم پیشنهاد داده بودن ببینم .
فیلم اول رو شروع کردم به نیمه های فیلم نرسیده ارور داد و دیگه اجرا نشد .کاشف به عمل اومد که از نیمه به بعد اصلا رایت نشده و بالطبع فیلم نصفه و نیمه موند .
رفتم سراغ فیلم بعدی ، فیلم کامل رایت شده بود و در پخشش هیچ مشکلی نداشت اما تنها یه اشکال بزرگ داشت و این بود که زیان فیلم ایتالیایی بود و بدون زیر نویس حتی انگلیسی !
این بود که موقع تماشای فیلم با چغندر هیچ تفاوتی نداشتم و فقط به فقط حظ بصری بردم . ( گرچه فیلم مطابق سلیقه من نبود و ازش هیچی نفهمیدم اما تا اخرش رو دیدم .)
تا الان کلی توی ذوقم خورده بود و از اینکه این همه توی فیلم دیدن شانس دارم لذت می بردم که مثل بچه پر روها دی وی دی سوم رو گذاشتم توی دستگاه .
این دیگه خودش بود و واقـــــــــــــــــــــعا هیچ مشکلی نداشت . هم کامل رایت شده بود ، هم زیر نویس داشت و کلا همه چیزش رو براه بود .
با ذوق و شوق به همراه چیپس و پفک و کلی هله هوله دیگه شروع کردم به فیلم دیدن . یه فیلم موزیکال و دخترونه .
همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اونجایی که یهو به علت اینکه در طبقه پایین ” کارگران مشغول کارند و مثل همیشه بی احتیاط ” نمیدونم چه بلایی سر برق ساختمون اوردند که بالکل قطع شد و و باز فیلم از نیمه رها شد .
حسابی حالم گرفته شد و فکر کنم تا مدت ها بی خیال فیلم دیدن بشم . باشد که اینگونه رستگار شوم . 
پ.ن :
یادش بخیر ! یه دوستی داشتم که هر موقع میخواست حرصم رو در بیاره یه حرفی رو نصفه میزد و بقیه اش رو میخورد .
ارسال شده در روزنوشت ها | 6 Comments »



