خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

wait…

500

حتی اگر نباشی هم می آفرینندت .

کمی صبر داشته باش ،

جان هم میگیری .

جان هم میگیری .

جان هم میگیری

جان هم میگیری

جان

جان

.

.

.

 

عین … شین … قاف

جز همین سه حرف ساده میان تهی :

عین و شین و قاف

من ، چیز دیگری سرم نمی شود .

راستی !

من سرم نمیشود ، دلم که می شود .

“قیصر امین پور “

.

.

.

پ.ن :

توی این روزها علی با این پستش بد جوری منو یاد قیصرامین پور انداخته .

ممنونم علی  عزیز .

خواهر کوچولو

برای یه لحظه نشناختمش یا حتی خواستم کتمانش کنم .

نمیتونستم به چشمام و گوشام اعتماد کنم که ای  دل غافل خودشه  . چقدر سریع تغییر کرده .

افکارش پخته شده ، رفتارش عوض شده ، عقایدش شکل گرفته و براش می جنگه .

شاید من نمیخواستم باور کنم داره بزرگ میشه .  شاید تحملش رو نداشتم برای همین بزرگ شدنش رو

ندیدم .

تغییرات ظاهریش رو دیدم مثل قد کشیدنش  اما این بعدش رو هرگز ندیدم !!!

نمیدونم !

هر چیزی که بوده و هست امروز فهمیدم چقدر بزرگ شده … چقدر خانم شده .

همیشه و همه جا ” خواهر کوچولو” صداش میکردم و همیشه هم حرص میخورد که : بابا نا سلامتی من بزرگ شدما ، هنوز این جوری صدام میکنی . (البته اون هم منو به سبک خودش صدا میکنه ) وهمیشه تنها جوابی که میگرفت این بود که : تا ابد خواهر کوچولوی من می مونی پس الکی غر نزن !

غر زدن هاش رو با خنده و زیر میزی رد میکردم  و اون هم این کار من رو بی جواب نمیذاشت

تا این که بحث کشید به آرمان ، عقیده ، ارزش ، هنجار و … و من دیدم که چه جوری از عقایدش دفاع میکنه و برای تک به تک حرفاش دلیل میاره .

حرف های منو بی دلیل قبول نمیکنه و سر عقیده اش میمونه .

برای ارزش هاش می جنگه و حاضره بهای همه اش رو پرداخت کنه .

امروز چشمام رو باز کردم و دیدم خواهر کوچولوی من چقدر بزرگ شده و من این بزرگ شدنش رو دیر دیدم و دیر فهمیدم که خیلی پخته تر  و بزرگتر از سنش شده و میفهمه .

اما هیچ کدوم از اینها دلیل نمیشه که من دیگه خواهر کوچولو صداش نکنم !!!

خواهرکم یه هدیه خــــــــــــــــــیلی بزرگ از طرف من تو راهه .

برات همیشه آرزوی شادی دارم .

مبادا روزی باشد که دهان شما سرویس نگردد ، مبادا روزی بیاید که در آن روز آبی خوش و گوارا از گلوی شما پایین برود . همه چیز بر وفق مرادتان باشد و لذت دنیا را همی برید .

اگر آن روز آمد و روزتان به شب همی فرا رسید و بلایی بر سر شما نازل نگردید بدانید و آگاه باشید که از خوشحالی ذوق مرگ خواهید شد و دار فانی را وداع گویید .

پس همان به که درکار خود کوشا باشید و  به کار خود آیید . محتمل است که رستگار شوید و به بهشت اندر آیید و با بهشتیان محشور گردید .

در بهشت با یاران خاطر  قدم همی زنید و از آن نوشیدنی های گوارا نیوش جان کنید .البته تمامی اینها محتمل است و قطعی در آن نیست و امکان دارد برعکس همی گردیدندی !

.

.

.

.

بــــــــــــــــــــــــــــــهله ! این طوریاست . از ما گفتن بود .

جودیِ من !

دیوانه وار دوستش داشتم و همیشه میخکوبم می کرد .

روزهای قشنگی رو باهش تجربه کردم و پشت سر گذاشتم .خیلی از احساسات و حرفاش رو با گوشت

و خونم احساس کردم و تا اعماق وجودم رخنه کرد و توی  ذهنم حک شد .

باهش هم ذات پنداری کردم …اشک ریختم … شیطنت کردم … مدرسه رو بهم ریختم …. تنبیه شدم ….

فریاد کشیدم … از دست ناظم مدرسه فرار کردم .

گاها بی تفاوت از کنار معلم ها گذشتم …شعر خوندم … برای حل بعضی از مسائل یکی توی سر خودم

زدم یکی توی سر کتاب .

دندون هام درد گرفت …   از درخت بالا رفتم … روی سقف ها راه رفتم …. پابرهنه روی زمین خیس

دویدم …. ماهیگیری کردم .

تئاتر بازی کردم … سرما خوردم … پا به پاش دویدم و خودم رو پرت کردم رو برگ های پاییزی … مدتها زیر

بارون و برف راه رفتم و فکر کردم .

سکوتش رو قورت دادم و یه لیوان آب هم روش …. همراهش شال بافتم .. برای خریدن یه هدیه با خودم

کلنجار رفتم … و و و و

هنوز هم عاشق دیوانه بازی ها  و شیطنت هاشم . هنوز هم از افکارش لذت میبرم . هنوز باهش هم

ذات پنداری میکنم فقط با یه سری تفاوت های ریز و درشت .

من سالها بزرگ تر شدم  ولی هنوز با دیدنش سرشار از انرژی میشم . هنوز از اینکه توی یه کاری

موفق میشه قند تو دلم آب میشه .

هنوووز دیوانه وار دوستش دارم … هنوز هم .

هنوز هم میشم همون دختر کوچولو که از تماشاش لذت می برد و پر از دغدغه میشد . هنوز هم این قدر

کودک درونم زنده است که چهارده ساعت تمام رو برای دیدنش وقت بذارم ، لذت ببرم ، شاد بشم ،

گریه کنم یا حتی فریاد بکشم .

وقتی لب پنجره می نشینم و پاهام رو مثل آونگ نکون میدم صدای خنده هاش توی گوشم میپیچه .

وقتی بالای درخت نشستم و دارم پایین رو نگاه میکنم  یادم میاد که چطور وسایلش رو میخواست از

پنجره اتاقش ، سه طبقه بکشه بالا و با غضب ناظمشون روبرو شد .

وقتی میخواهم شروع به نوشتن اتفاقات روزمره ام  کنم نامه های روزانه اش توی گوشم می پیچه

که چطور  و با چه اشتیاقی هر روز نامه مینوشت و بی صبرانه منتظر جواب می ماند .

خیلی از کارهاش توی زندگیم رسوخ کرده و ته نشین شده به طوری که هرگر فراموشش نمیکنم .

جودی

“جودی ” هنوز هم درون من زندگی میکنه  و نفس میکشه . هنوزهم مثل قبل شیطونه و من هنوز

هم دیوانه وارعااااااشقشم .

آرام باش

آرام باش عزیز من ، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب ،برق و بوی نمک ، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم ، چشم هایمان را می بندیم ، همه جا تاریکی است

20

آرام باش عزیز من ! آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم  و تلالو آفتاب را می بینیم .

زیر بوته ای از برف  که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری ، طالع میشود .

” شمس لنگرودی “

مار و پونه !!!

مار از پونه بدش میاد ، در لونه اش سبز میشه .

حالا این شده حکایت امروز من . این قدری که  بدم می اید  از نصفه نیمه حرف زدن ، کاری رو وسط راه رها کردن ، تا نیمه فیلم رو دیدن .

کلا از هر چیزی که نیمه کاره رها بشه به امون خدا بدم میاد . همیشه هم سرم میاد اون هم به بدترین نحو ممکن !

بعد از مدت ها در طول روز هیچ کاری نداشتم و روزم کامل مال خودم بود . از خوابیدن که خبری نبود چون عادت کردم که همیشه سر ساعت هفت بیدارم در هر شرایطی .

بعد از خوندن کتاب و یه سری کارهای عادی روز مره تصمیم گرفتم که چند تا فیلم رو که دوستام بهم پیشنهاد داده بودن ببینم .

فیلم اول رو شروع کردم به نیمه های فیلم نرسیده ارور داد و دیگه اجرا نشد .کاشف به عمل اومد که از نیمه به بعد اصلا رایت نشده و بالطبع فیلم نصفه و نیمه موند .

رفتم سراغ فیلم بعدی  ، فیلم کامل رایت شده بود و در پخشش هیچ مشکلی نداشت اما تنها یه اشکال بزرگ داشت و  این بود که زیان فیلم ایتالیایی بود و بدون زیر نویس حتی انگلیسی !

این بود که موقع تماشای فیلم  با چغندر هیچ تفاوتی نداشتم و فقط به فقط حظ بصری بردم . ( گرچه فیلم مطابق سلیقه من نبود و ازش هیچی نفهمیدم اما تا اخرش رو دیدم .)

تا الان کلی توی ذوقم خورده بود و از اینکه این همه توی فیلم دیدن شانس دارم  لذت می بردم که مثل بچه پر روها دی وی دی سوم رو گذاشتم توی دستگاه .

این دیگه خودش بود و واقـــــــــــــــــــــعا هیچ مشکلی نداشت . هم کامل رایت شده بود ، هم زیر نویس داشت و کلا همه چیزش رو براه بود .

با ذوق و شوق  به همراه چیپس و پفک و کلی هله هوله دیگه شروع کردم به فیلم دیدن . یه فیلم موزیکال و دخترونه .

همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اونجایی که یهو به علت اینکه در طبقه پایین ” کارگران مشغول کارند و مثل همیشه بی احتیاط ” نمیدونم چه بلایی سر برق ساختمون اوردند که بالکل قطع شد و و باز فیلم از نیمه رها شد .

حسابی حالم گرفته شد و فکر کنم تا مدت ها بی خیال فیلم دیدن بشم .  باشد که اینگونه رستگار شوم .  

پ.ن :

یادش بخیر  !  یه دوستی داشتم که هر موقع میخواست حرصم رو در بیاره یه حرفی رو نصفه میزد و بقیه اش رو میخورد .

نوشته‌های قدیمی‌تر »