خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بغض های پنهان

بغض های پنهان ، بغض هایی که نمی ترکند .

بغض هایی که تا همیشه بغض می مانند و هیچ تغییری به جز در بزرگیشان روی نمیدهد .

بغض هایی که طعم گس خرمالو های نرسیده پاییزی دارند .

بغض هایی که پشت موسیقی پنهان میشوند .

بغض هایی که در گلویت گیر میکنند و از جایشان جُم نمیخورند .

بغض های همیشگی که خود به خود می آیند و در گلویت ، در زندگیت ردی میگذارند ابدی .

بغض هایی که نمیترکند اما تو را روزی خواهند ترکاند و خاکسترت خواهند کرد .

بغض هایی که اشک هایت را در چشمانت زندانی میکنند و صدایت را در گلو خفه .

بغض هایی که تعریفی منطقی برایشان نیست .

بغض هایی که با همه اینها بغض های شرینی هستند .

بغض هایی که روزهای به یاد ماندنی را برایت رقم می زنند .

بغض هایی که با یادآوریشان میسوزی ولی از ته دل شادی که بغضت نترکید .

بغض های پنهان ، بغض های سوزاننده ، بغض های همیشگی .

بغض های دوست داشتنی من .

بعضی از روزها پر است از بغض های پنهان ، تا پریشانت کند و همیشه بغض بماند .

روزهایی که تلخن ولی در عین حال ممکن است بعد ها خنده ای بر روی لبانت بنشانند.

روزهای بغض های پنهانی ،روزهای پریشانی هستند .

روزهایی برای دوست داشتنشان و مرورشان در اینده .

روزهای بغض های پنهان ، روزهایی برای به یاد ماندن و خاطره شدن هستند .

روزهایی که برایت مقدس میشوند .

در یک کلام :

روزهای بغض های پنهان ، روزهایی هستند که باید دوستشان بداری .

بارید تا …

چهار روز پیاپی بارید

دلش گرفته بود

یا شاید دلتنگ بود

یا شاید چیزی بر دلش سنگینی می کرد

دلش پر بود از غم و غصه

یا شاید از شادی بود !

نمیدانم .

چهار روز پیاپی بی هیچ منتی بارید .

بی هیچ وقفه ای .

آسمان را میگویم

بارید و بارید و بارید .

بی منت و  آزاد .

به گمانم بالاخره سبک شد

یا شاید نفسش گرفت .

امروز ساکت شد .

ساکت و آفتابی .

چهار روز پیاپی بارید و

امروز میزبان بود .

میزبان رنگین کمان هفت  رنگ

پ.ن :

تقریبا چهار روز آسمان بارید . از وقتی که بارش بارون قطع شده مثل این است که زندگی ام فلج شده . هیچ کاری نتونستم انجام بدم !!!

دشت ستاره ها

دل آسمون پر است از ستاره

یه دشت پر از ستاره های چشمک زن با سوسوهای نور .

ستاره هایی که هر کدامش جایی و قصه ای دارد .

هر کدامش  وقتی بچه بودیم به اسم یکی سند خورده است !!!

- آن ستاره را میبینی آن دور ها که بزرگ است و پر نور ؟ ستاره من است .نامش را  ”الدورادو ” گذاشته ام .

ستاره ای که شب های دلگیری و دلتنگی باهش درددل میکنی و میشه همراه شبت .

ستاره ای که تا خود صبح بیدار میمونه و رازدار اشکات میشه .

یه دشت پر ستاره در سینه آسمان نهفته است .

آری !

ستاره … ستاره … ستاره …

امشب برایم از آسمان ستاره ای بیاور .

ستاره ای را به رسم دوستی دیرینه مان .

به رسم هر چه که می شناسی ، هرچه مقدس میانگاری . رسمش را تو تعیین کن .

امشب از آسمان برایم ستاره ای بچین . در پارچه ای حریر بگذار وبا پست سفارشی به در خانه ام  بفرست .

شاید که تسکینی یابم و آرام گیرم .

امشب برایم ستاره ای بیاور از دشت آسمان .

آسمان دلگیر نخواهد شد ، قول میدهم .

ستاره ای که از آنِ من باشد .

امشب ستاره ام را تو برایم به ارمغان آور .

 

خود کفایی

همیشه سعی کردم کارهام رو خودم انجام بدم ، هر کاری که میخواهد باشه .

به همین دلیل تقریبا میشه گفت آدم فنی هستم و هر کاری رو حداقل یه بار انجام دادم . سیم کشی برق ، لوله کشی ، تعمیر وسایل برقی و الی اخر

به قول یه دوستی هر جا تونستم سرک کشیدم . حالا برخی هاش نتیجه اش این شده و خیلی هاش هم کارها خوب پیش رفته و نتیجه هم گرفتم .

اما تا حالا دست به دریل نزده بودم و با دریل کار نکرده بودم .

حالا بگذریم از اینکه چقدر سنگین بود و چند بار از دستم از ارتفاع یک متری به زمین کوبیده شد و دل و روده اش بیرون ریخت و دوباره سر همش کردم و یا چند جا رو بالا و پایین سوراخ کردم  ( اخه سنگین بود و دستم سر میخورد و گرنه من بی تقصیرم .)

از این هم نباید گذشت که نزدیک به پنج تا هفت تا مته شکوندم .  همه کارها رو انجام دادم و کلی خوشحال به خودم آفرین گفتم که : ” بابا ایول ، عجب کاری کردی ”

وقتی با کلی ذوق و دک و پوز نتیجه کارم رو به رخ بقیه کشیدم تازه متوجه اشتباهم شدم  که ای بابا به جای دریل آهن از دریل معمولی استفاده کردم برای همین بوده که کلی مته شکوندم  .

جاتون خالی نباشه تا چند ساعت سوژه خنده بودم .

با ندید گرفتن اشتباهاتم  ، کارم رو خوب انجام دادم و دست مریزاد دارم و دریل کاری نکرده از دنیا نمیرم .

(چرا این جوری نگاهم میکنی ؟ بار اول بود دست به دریل می شدم . انسان هم جایز الخطاست . بعــــــــــــــــله ! )

 

باید راهی ساخت

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد . زیرا آنها بر این باورند که :

- یا راهی خواهند یافت .

- یا راهی خواهند ساخت .

تراژدی غمناک

او :

مثل همیشه ساکت است ،  پر از رمز و راز و هزار تو . به فکر همه الا خویشتن ِ خویش . همراه خنده ها و غم هایت اما هرگز شریکت نمیکند در غم هایش ، به تنهایی به دوشش میکشد .

و

من :

همیشه عاجز از شناختنش و گاهی حتی همراهی کردنش . مثل این است که تنها نامم را به دوش میکشم بی هیچ ثمره ای .

گم میشوم در هزار توی نهانش  و راه نمی یابم به هیچ کجا . مقصد را نمیدانم و مبدا را از یاد خواهم برد . راه باریک است و تاریک .

تنها ره میپیمایم در این جاده نا هموار که ظلمتش را به رخم میکشد . فریاد میکشم بی مهابا .

صدا در گلویم خفه شده است .  بیهوده است فریادم . ترس مبهمی  در تمام بدنم رخنه میکند .

به بیراهه رفته ام ، از هوش میروم و زمین سرد زیر اندازم میشود . مستاصل به جاده ای چشم میدوزم که انتهایش ابدیت است .

مگر اینکه خود ِ او ، فانوسش را برایم بیاورد و راه را روشن کند . دستانم را بگیرد و

راهنماییم کند و اجازه دهد همراهیش کنم در همه چیز .

او :

مثل همیشه ساکت است با کوله باری از تنهایی و درد هایی که فقط خودش می داند و بس . صندوقچه قلبش مثل همیشه دست نایافتنی است و با قفلی بزرگ مهر و موم شده است .

و این تراژدی غمناک من است .

.

.

.

پ.ن :

برای او که مثل همیشه سکوت کرد و بی صدا تر از همیشه شکست و خاموش ماند ، این بار اشتباهی فاحش مرتکب شدم  و به سکوتش دامن زدم .

آخرین نشانه

نگران نباش یا شاید بهتر است بگویم خوشحال نباش !

017

حتی اگر تا خاموش شدن آخرین چراغ و بر جای ماندن آخرین نشانه هم  که صبر  داشته باشی ، که منتظر بمانی ، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و میفهمی که باز الکی دلت خوش بوده !!!

نوشته‌های قدیمی‌تر »