خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

باید راهی ساخت

برای انسانهای بزرگ بن بستی وجود ندارد . زیرا آنها بر این باورند که :

- یا راهی خواهند یافت .

- یا راهی خواهند ساخت .

تراژدی غمناک

او :

مثل همیشه ساکت است ،  پر از رمز و راز و هزار تو . به فکر همه الا خویشتن ِ خویش . همراه خنده ها و غم هایت اما هرگز شریکت نمیکند در غم هایش ، به تنهایی به دوشش میکشد .

و

من :

همیشه عاجز از شناختنش و گاهی حتی همراهی کردنش . مثل این است که تنها نامم را به دوش میکشم بی هیچ ثمره ای .

گم میشوم در هزار توی نهانش  و راه نمی یابم به هیچ کجا . مقصد را نمیدانم و مبدا را از یاد خواهم برد . راه باریک است و تاریک .

تنها ره میپیمایم در این جاده نا هموار که ظلمتش را به رخم میکشد . فریاد میکشم بی مهابا .

صدا در گلویم خفه شده است .  بیهوده است فریادم . ترس مبهمی  در تمام بدنم رخنه میکند .

به بیراهه رفته ام ، از هوش میروم و زمین سرد زیر اندازم میشود . مستاصل به جاده ای چشم میدوزم که انتهایش ابدیت است .

مگر اینکه خود ِ او ، فانوسش را برایم بیاورد و راه را روشن کند . دستانم را بگیرد و

راهنماییم کند و اجازه دهد همراهیش کنم در همه چیز .

او :

مثل همیشه ساکت است با کوله باری از تنهایی و درد هایی که فقط خودش می داند و بس . صندوقچه قلبش مثل همیشه دست نایافتنی است و با قفلی بزرگ مهر و موم شده است .

و این تراژدی غمناک من است .

.

.

.

پ.ن :

برای او که مثل همیشه سکوت کرد و بی صدا تر از همیشه شکست و خاموش ماند ، این بار اشتباهی فاحش مرتکب شدم  و به سکوتش دامن زدم .

آخرین نشانه

نگران نباش یا شاید بهتر است بگویم خوشحال نباش !

017

حتی اگر تا خاموش شدن آخرین چراغ و بر جای ماندن آخرین نشانه هم  که صبر  داشته باشی ، که منتظر بمانی ، هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و میفهمی که باز الکی دلت خوش بوده !!!

علی چپ !

نمیدونم چرا ایــــــــــــــــــــــــنقدرگاهی اقات توی عوض کردن بحث خنگم !

به معنای واقعی کلمه مشنگ میزنم و خوشحال !

اصلا راه کوچه “علی چپ ” رو بلد نیستم . فقط خودم رو گم و گور میکنم و راه به جایی نمی برم  .

این قدر ضایع بحث رو میپیچونم و مثلا ازش رد میشم که یه بچه دو، سه ساله هم متوجه میشه چه برسه به شخص عاقل و بالغی که طرف مکالمه من هست .

اما همیشگی نیست .گاهی هم خیلی راحت بحث رو عوض میکنم  در موارد خیـــــــــــــــــــلی حساس و حیاتی ! (البته مواردش خیلی نادره و انگشت شمار)

و زمانی که لازمه بحث از طرف من عوض بشه  ، فاتحشو باید خوند و بوسید گذاشت کنار .

اصلا نمیدونم باید چی کار کنم . دست و پام رو گم میکنم . صدام میلرزه . کلماتم رو فراموش میکنم و از همه بدتر چشمام سریع لو ام میده .

اونجاست که دنبال دیوار میگردم تا سرم رو بازاویه نود درجه بکوبم به دیوار تا شاید کمی به خودم  بیام .

کسی آدرس کوچه “علی چپ ” یا اون حوالی رو نداره من رو راهنمایی کنه آیا ، دعاگوش خواهم بود .

 

 

 

 

مرا اینگونه بخوان …

hv8
آب دهانم را قورت میدهم . مقداری از آب پرتقال رو سر میکشم . یه نگاه به خودم توی آینه روبرو میندازم .
اعتماد به نفس فول و شروع میکنم :
اول:
سلام
دوم :
- چی بود ؟ چرا یادم رفته ؟ همین جا نوک زبونم بود . چی شد ؟
مهم نیست . بذار ادامه بدم . یادم میاد حتما .
دوم :
باز هم سلام .
سوم :
- وای من چم شده ؟ چرا همه اش یادم میره ؟ چرا نمیتونم حرف بزنم . انگار جلوم گرفته شده . حرفام داره توی ذهنم میچرخه اما روی کاغذ نمیاد . اشکال نداره .درست میشه .
سوم :
باز از روی ادب و صمیمیت و خلوص قلب سلام . سلام به تو که از قبیله آسمانی و از تبار ستارگان .
- باید تمام قوای خود را جمع کنم و ذهنم را متمرکز نگاه دارم اینبار باید بگویم . باید بتوانم . آری باید !!!!
غیر از این نباید باشد و نباید بشود .
من میتوانم ، میشود ، بارها تمرین کرده ام .
چرا دستانم میلرزد ، زبان از گردش ایستاده و مغز از تفکر !
بارها مرور کرده ام اما اینبار از هزار توی ذهنم هم بیرون نمی آید .
چه بر سرم می آید و چرا اینگونه شدم ؟
باید با تمام قوا ادامه دهم ، بی آنکه احساس ضعف و کرختی کنم .
چهارم :
- افکار پریشانم را جمع میکنم . ذهنم آشفته شده .
سعی میکنم لیوان آب پرتقال رو بردارم و جرعه ای دیگر بنوشم اما نمیشود . دستانم میلرزد .
باید ارام باشم .نفس عمیق میکشم .
خودکارم را عوض میکنم و سعی میکنم تمام توانم برای نوشتن دوباره را بازیابم اما نمیشود .
پریشانم و غرق در ان روزهای بی بازگشت .
روزهایی  که بر وفق مراد نبود و همیشه می نالیدیم از سر ناسازگار روزگار ولی حالا …
حالا حسرتش را میخوریم و به دنیالش میگردیم و به یاد خاطراتش خوشیم . میدانیم که بازگشتی ندارد .
آشفته ام .
چهارم :
سکوت
پنجم :
- ذهنم همه جا هست جز آنجایی که باید باشد و تمرکز کند .
گذشته ، آینده . اتفاقات روزمره . صحبت های دیروز فلانی که برای بهم ریختنم به مدت ده سال کافی بود ولی بی اهمیت از کنارش گذشتم  . ایمیل قشنگ و پر محبت اون یکی که حتی توان یک کلمه جواب دادن بهش رو هم نداشتم . شوخی های دوستام که حتی با یکی اش هم نتونستم بخندم .
نه !
مثل اینکه قرار نیست آشفتگی هایم پایان یابد .
فراتر از سلام پا نمیتوانم بگذارم و این بد است .
برای من ، برای تو !
برای من که صدها سال حرف ناگفته در گلو دارم و برای تو که به همان اندازه مشتاق بودی تا شنیدنش .
آری !
مشتاق بودی و من نمیدانم که هنوز مشتاقی یا نه ! من نمیدانم که آیا هنوز دلیلی برای شنیدنشان داری یا نه ! نمیدانم معنایی دارد یا نه !
تمامی این افکار در سکوت پرتم میکند . سکوتی که معنایش را خودم درک میکنم وشاید  تو !
تو اگر که همچنان مشتاق باشی به شنیدنم .
پس :
پنجم :
سلام .
سلامی چو بوی خوش آشنایی !
باقی را خودت بخوان از سطر سطر زنده بودنم .

wait…

500

حتی اگر نباشی هم می آفرینندت .

کمی صبر داشته باش ،

جان هم میگیری .

جان هم میگیری .

جان هم میگیری

جان هم میگیری

جان

جان

.

.

.

 

عین … شین … قاف

جز همین سه حرف ساده میان تهی :

عین و شین و قاف

من ، چیز دیگری سرم نمی شود .

راستی !

من سرم نمیشود ، دلم که می شود .

“قیصر امین پور “

.

.

.

پ.ن :

توی این روزها علی با این پستش بد جوری منو یاد قیصرامین پور انداخته .

ممنونم علی  عزیز .

نوشته‌های قدیمی‌تر »