او :
مثل همیشه ساکت است ، پر از رمز و راز و هزار تو . به فکر همه الا خویشتن ِ خویش . همراه خنده ها و غم هایت اما هرگز شریکت نمیکند در غم هایش ، به تنهایی به دوشش میکشد .
و
من :
همیشه عاجز از شناختنش و گاهی حتی همراهی کردنش . مثل این است که تنها نامم را به دوش میکشم بی هیچ ثمره ای .
گم میشوم در هزار توی نهانش و راه نمی یابم به هیچ کجا . مقصد را نمیدانم و مبدا را از یاد خواهم برد . راه باریک است و تاریک .
تنها ره میپیمایم در این جاده نا هموار که ظلمتش را به رخم میکشد . فریاد میکشم بی مهابا .
صدا در گلویم خفه شده است . بیهوده است فریادم . ترس مبهمی در تمام بدنم رخنه میکند .
به بیراهه رفته ام ، از هوش میروم و زمین سرد زیر اندازم میشود . مستاصل به جاده ای چشم میدوزم که انتهایش ابدیت است .
مگر اینکه خود ِ او ، فانوسش را برایم بیاورد و راه را روشن کند . دستانم را بگیرد و
راهنماییم کند و اجازه دهد همراهیش کنم در همه چیز .
او :
مثل همیشه ساکت است با کوله باری از تنهایی و درد هایی که فقط خودش می داند و بس . صندوقچه قلبش مثل همیشه دست نایافتنی است و با قفلی بزرگ مهر و موم شده است .
و این تراژدی غمناک من است .
.
.
.
پ.ن :
برای او که مثل همیشه سکوت کرد و بی صدا تر از همیشه شکست و خاموش ماند ، این بار اشتباهی فاحش مرتکب شدم و به سکوتش دامن زدم .
ارسال شده در روزنوشت ها | 1 دیدگاه »
ارسال شده در کوتاه نوشت ها | 6 نظرات »
نمیدونم چرا ایــــــــــــــــــــــــنقدرگاهی اقات توی عوض کردن بحث خنگم !
به معنای واقعی کلمه مشنگ میزنم و خوشحال !
اصلا راه کوچه “علی چپ ” رو بلد نیستم . فقط خودم رو گم و گور میکنم و راه به جایی نمی برم .
این قدر ضایع بحث رو میپیچونم و مثلا ازش رد میشم که یه بچه دو، سه ساله هم متوجه میشه چه برسه به شخص عاقل و بالغی که طرف مکالمه من هست .
اما همیشگی نیست .گاهی هم خیلی راحت بحث رو عوض میکنم در موارد خیـــــــــــــــــــلی حساس و حیاتی ! (البته مواردش خیلی نادره و انگشت شمار)
و زمانی که لازمه بحث از طرف من عوض بشه ، فاتحشو باید خوند و بوسید گذاشت کنار .
اصلا نمیدونم باید چی کار کنم . دست و پام رو گم میکنم . صدام میلرزه . کلماتم رو فراموش میکنم و از همه بدتر چشمام سریع لو ام میده .
اونجاست که دنبال دیوار میگردم تا سرم رو بازاویه نود درجه بکوبم به دیوار تا شاید کمی به خودم بیام .
کسی آدرس کوچه “علی چپ ” یا اون حوالی رو نداره من رو راهنمایی کنه آیا ، دعاگوش خواهم بود .
ارسال شده در روزنوشت ها | 4 نظرات »
سلام
دوم :
- چی بود ؟ چرا یادم رفته ؟ همین جا نوک زبونم بود . چی شد ؟
مهم نیست . بذار ادامه بدم . یادم میاد حتما .
دوم :
باز هم سلام .
سوم :
- وای من چم شده ؟ چرا همه اش یادم میره ؟ چرا نمیتونم حرف بزنم . انگار جلوم گرفته شده . حرفام داره توی ذهنم میچرخه اما روی کاغذ نمیاد . اشکال نداره .درست میشه .
سوم :
باز از روی ادب و صمیمیت و خلوص قلب سلام . سلام به تو که از قبیله آسمانی و از تبار ستارگان .
برای من ، برای تو !
برای من که صدها سال حرف ناگفته در گلو دارم و برای تو که به همان اندازه مشتاق بودی تا شنیدنش .
ارسال شده در روزنوشت ها | 11 نظرات »
ارسال شده در عکس نوشت, کوتاه نوشت ها | 11 نظرات »
ارسال شده در برگزیده ها | 8 نظرات »




