یکی از عادت هایی که من دارم اینه که :
هر روز صبح از خواب که بیدار میشم اولین کاری که میکنم اینه که پرده های خونه رو کنار میزنم و پنجره رو باز میکنم وآفتاب و نسیم رو مهمون خونه میکنم .
این عادت فقط مربوط به تابستون و بهار نمیشه بلکه توی پاییز و زمستون [...]
بایگانیِ آگوست, 2009
تازه واردین منزل ما
ارسالشده در روزنوشت ها در آگوست 31, 2009 | 12 دیدگاه »
تجربه ای جدید
ارسالشده در روزنوشت ها در آگوست 31, 2009 | 11 دیدگاه »
توی بیست سالی که از سنم میگذره شکستگی زیاد داشتم ، اما همه اونها مربوط به سر و صورت میشده و پایه ثابت همه اش هم ، شیطنت های نا تمام و مکرر من !
اما هرگز این شکستن ها مربوط به دستام نمیشد ، این بار با نوع جدیدی از شکستگی روبه رو شدم و [...]
بوی ماه مهر
ارسالشده در روزنوشت ها در آگوست 29, 2009 | 19 دیدگاه »
این روز ها خیابون ها یه حال و هوای دیگه ای داره . جنب و جوشی که بین مردم و مخصوصا بچه هاست برای خرید لوازم تحصیل و آماده شدنشون .
این روزها وقتی توی خیابون پا میذاری با یه نفس عمیق میتونی تموم ماه مهر رو مهمون ریه هات کنی .
نزدیک شدن پاییز و رسیدن [...]
fallen angel
ارسالشده در روزنوشت ها, عکس نوشت در آگوست 27, 2009 | 10 دیدگاه »
روزی بال های فرشته را خواهند چید …
قصه غم عشق *
ارسالشده در روزنوشت ها در آگوست 26, 2009 | 9 دیدگاه »
میگن تا وقتی که چیزی رو ندیدی یا حس نکردی فقط یه غصه داری
غصه ندیدنش و دلتنگی از ندیدن …
همه اش یه غصه و ناراحتی هست .
اما وقتی چیزی رو حس کردی و ازنزدیک لمسش کردی ، این قدر نزدیک که جزئی از اون شدی بی قید و شرط … این قدر که جدا [...]
با خودتون چی می برید ؟!؟
ارسالشده در روزنوشت ها در آگوست 25, 2009 | 14 دیدگاه »
عباس عزیز به یه بازی دعوتمون کرده
بازی از این قراره که : اگه خدا بهتون اجازه میداد که بعد مرگتون یه چیزی از این دنیا با خودتون ببرید اون دنیا چی میبردین؟
هر چی فکر کردم می بینم نمیتونم بگم چی میبرم … من بتونم خودم رو کامل تا اون دنیا برسونم خودش یه [...]
عشق و فاصله
ارسالشده در روزنوشت ها در آگوست 23, 2009 | 12 دیدگاه »
سوالش اینه:
عشق یعنی چی؟
و سکوت در خنده ام،آمیخت … گریه در چشمانم،شکفت …. در صدای شب آمیختم …. با صبح بیدار شدم
آنچه بود…فاصله بود
فاصله بود
فاصله …
فاصله …
فاصله…
فاصله!
