یه روزهایی هست که فقط به فقط روز شک کردنه … روزی هست که باید بشینی یه گوشه و تردیدهات رو برای خودت ردیف کنی و رتبه بندی کنی .
رو یه تکه کاغذ بنویسیشون و به جایی بذاریش که جلوی چشمات باشه .
باید سر یکی یکی شون با خودت بجنگی و برای خودت حلاجیشون کنی … خودت رو محاکمه یا تشویق کنی . با هر کدومش یه روز یا چند روز رو زندگی کنی و کار روز و شبت بشه فکر کردن به اونها .
فکر کردن به راهی که بتونی شک هات رو برطرف کنی و به یقین برسی . یه یقین محکم که هیچ چیزی نتونه کاری کنه که دوباره ترک برداره، که شکننده بشه .
این قدر بهشون فکر کنی و بهشون ارزش بدی که توی اون بازه زمانی خاص بشه مهم ترین دغدغه زندگیت .
بشه جزء جدانشدنی از وجودت … از روحت … از جسمت .
همه چیز و همه مسائل را با یه دید شکاکانه ای نگاه کنی و نتونی بدون تردید ازش بگذری !!! و این بدترین قسمت ماجراست . بدترین کابوس اون روزها و شب ها .
کل زندگیت خلاصه میشه توی شک هایی که بعضا الکی و پیش پا افتاده است .
دیگه احساساتت رو قبول نداری (نه که کلا نفیشون کنی ) مثل قبل دیگه کامل قبولش نداری … چشم بسته نمیپذیریشون و برای تک به تک احساساتت از خودت دلیل میخوای .
اصلا احساسات رو بی خیال .
بدترش اینه که به خودت شک داشته باشی ، به بودنت یا حتی نفس کشیدنت . جایی که باید برای خودت هم دلیل بیاری و یه جورایی خودت رو هم اثبات کنی با منطق و دلیل . (نه اینکه کلا اکثر ما آدم ها منطق گریز هم نیستیم !!! )
این طور موقع هاست که انگار دست و پات بسته شده … چشمات همه جا رو تار میبینه و دستات دیگه لمس نمیکنه . مغزت کار نمیکنه و یه جورایی هنگ کرده . یه طلسم واقعی !
یه طلسم که همه چیز و همه کس رو تحت شعاع قرار میده و نابود میکنه . دنیا داره روی سرت خراب میشه … روند اتفاق ها کند شده یا حتی همشون از حرکت ایستادند و تو تنها موجود در حال حرکتی .
گاهی شک کردن میتونه مسیر درست رو بهت نشون بده و یه چراغ راه باشه برای شب هات … برای مواقعی که فقط خودت میدونی چه زمان هایی هست و برای چیزهایی که هیچ کس جز تو (آره فقط خودت ) ازش سر درنمیاره … یه تجربه جدید و یه مسیر طلایی !
اما برعکس گاهی این شک ها مزخرفه مزخرف … بیهوده است … اصلا هیچ کاری رو از پیش نمیبره به جز اینکه تو رو از مسیرت ، از هدفت و خواسته هات دور میکنه .
این تویی که باید این قدر خودت رو کنکاش کنی تا بفهمی چی به چیه و این از کدوم یکی از شک هاست ! کدومش تو رو خاک میکنه و کدومش تو رو تا اوج آسمون بالا میبره .
از اینکه تردید داشته باشم متنفرم … از اینکه نتونم چیزی رو که میشنوم یا میبینم باور کنم متنفرم . از اینکه به بدیهی ترین چیزها شک کنم متنفرم . ولی این روزها بعضی از مشغولیت هام رفتن توی ابهام و بی رنگ شدن و حالا باید همشون رو ثابت کنم به خودم !
می ترسم … میترسم از اینکه نتونم بعضی هاش رو اثبات کنم یا عقلم قبولش نکنه . اما گاهی اوقان نیاز داریم که همه مسائل رو حداقل به خودمون ثابت کنیم .
روزها بدی رو باید پشت سر بذارم … روزهای محاکمه است … محاکمه ای که خودم برای خودم ترتیب دادم .

ولی همیشه باید انتخاب کرد. تردید همیشه هم بد نیست. ولی وقتی انتخاب کردی باید پاش وایسی. رمز ماندگاری پایداریست…
کمی توکل
کمی اراده
کمی خودت
او نزدیک است
خیلی جالب بود
بخه خصوص با این قسمت نوشتنشون بد موافقم
خیلی خوبه که رو تردیدهات فکر میکنی
دو تاچیز دیگه
1- باز که کردیش “زیبا”! یه بار بخون ببین اصلن وزن داره؟!
2- من رو از لیست دوستانت حذف کردی؟!
سلام عزیزم…می دونی چیه…گاهی اوقات اطرافیان این احساس رو برای آدم به وجود میارند و تو به اون چیزی که ازش با جون و دلت مطمئنی هم شک می کنی و این خیلی بده…وحشتناکه…انگار آدم با خودش سر جنگ داشته باشه…والله پیشنهاد می کنم گاه گداری قرآن بخونی، چون آدم خیلی آرامش پیدا میکنه و فکرش باز می شه…می دونم چی می گی…دقیقا می دونم…
این شک این تردید وقتی نتونی به نتیجه برسی واقعا آزار دهنده است
منم خیلی وقتها تردید داشتم ولی سعی کردم احساساتم رو بندازم جلو به نظر خودم هم کار اشتباهیه اما خیلی وقتا دوست ندارم با منطق به تردیدهام جواب بدم
کاش میشد مطمئن بود به همه چیز