آب دهانم را قورت میدهم . مقداری از آب پرتقال رو سر میکشم . یه نگاه به خودم توی آینه روبرو میندازم .
اعتماد به نفس فول و شروع میکنم :
اول:
سلام
دوم :
- چی بود ؟ چرا یادم رفته ؟ همین جا نوک زبونم بود . چی شد ؟
مهم نیست . بذار ادامه بدم . یادم میاد حتما .
دوم :
باز هم سلام .
سوم :
- وای من چم شده ؟ چرا همه اش یادم میره ؟ چرا نمیتونم حرف بزنم . انگار جلوم گرفته شده . حرفام داره توی ذهنم میچرخه اما روی کاغذ نمیاد . اشکال نداره .درست میشه .
سوم :
باز از روی ادب و صمیمیت و خلوص قلب سلام . سلام به تو که از قبیله آسمانی و از تبار ستارگان .
سلام
دوم :
- چی بود ؟ چرا یادم رفته ؟ همین جا نوک زبونم بود . چی شد ؟
مهم نیست . بذار ادامه بدم . یادم میاد حتما .
دوم :
باز هم سلام .
سوم :
- وای من چم شده ؟ چرا همه اش یادم میره ؟ چرا نمیتونم حرف بزنم . انگار جلوم گرفته شده . حرفام داره توی ذهنم میچرخه اما روی کاغذ نمیاد . اشکال نداره .درست میشه .
سوم :
باز از روی ادب و صمیمیت و خلوص قلب سلام . سلام به تو که از قبیله آسمانی و از تبار ستارگان .
- باید تمام قوای خود را جمع کنم و ذهنم را متمرکز نگاه دارم اینبار باید بگویم . باید بتوانم . آری باید !!!!
غیر از این نباید باشد و نباید بشود .
من میتوانم ، میشود ، بارها تمرین کرده ام .
چرا دستانم میلرزد ، زبان از گردش ایستاده و مغز از تفکر !
بارها مرور کرده ام اما اینبار از هزار توی ذهنم هم بیرون نمی آید .
چه بر سرم می آید و چرا اینگونه شدم ؟
باید با تمام قوا ادامه دهم ، بی آنکه احساس ضعف و کرختی کنم .
چهارم :
- افکار پریشانم را جمع میکنم . ذهنم آشفته شده .
سعی میکنم لیوان آب پرتقال رو بردارم و جرعه ای دیگر بنوشم اما نمیشود . دستانم میلرزد .
باید ارام باشم .نفس عمیق میکشم .
خودکارم را عوض میکنم و سعی میکنم تمام توانم برای نوشتن دوباره را بازیابم اما نمیشود .
پریشانم و غرق در ان روزهای بی بازگشت .
روزهایی که بر وفق مراد نبود و همیشه می نالیدیم از سر ناسازگار روزگار ولی حالا …
حالا حسرتش را میخوریم و به دنیالش میگردیم و به یاد خاطراتش خوشیم . میدانیم که بازگشتی ندارد .
آشفته ام .
چهارم :
سکوت
پنجم :
- ذهنم همه جا هست جز آنجایی که باید باشد و تمرکز کند .
گذشته ، آینده . اتفاقات روزمره . صحبت های دیروز فلانی که برای بهم ریختنم به مدت ده سال کافی بود ولی بی اهمیت از کنارش گذشتم . ایمیل قشنگ و پر محبت اون یکی که حتی توان یک کلمه جواب دادن بهش رو هم نداشتم . شوخی های دوستام که حتی با یکی اش هم نتونستم بخندم .
نه !
مثل اینکه قرار نیست آشفتگی هایم پایان یابد .
فراتر از سلام پا نمیتوانم بگذارم و این بد است .
برای من ، برای تو !
برای من که صدها سال حرف ناگفته در گلو دارم و برای تو که به همان اندازه مشتاق بودی تا شنیدنش .
برای من ، برای تو !
برای من که صدها سال حرف ناگفته در گلو دارم و برای تو که به همان اندازه مشتاق بودی تا شنیدنش .
آری !
مشتاق بودی و من نمیدانم که هنوز مشتاقی یا نه ! من نمیدانم که آیا هنوز دلیلی برای شنیدنشان داری یا نه ! نمیدانم معنایی دارد یا نه !
تمامی این افکار در سکوت پرتم میکند . سکوتی که معنایش را خودم درک میکنم وشاید تو !
تو اگر که همچنان مشتاق باشی به شنیدنم .
پس :
پنجم :
سلام .
سلامی چو بوی خوش آشنایی !
باقی را خودت بخوان از سطر سطر زنده بودنم .


ذهنم همه جا هست جز آنجایی که باید باشد و تمرکز کند!
ای رو دوست داشتم! : )
پ.کامنت: میدونی همیشه فاصلۀ حرف تا عمل خیلیه! امیدوارم عمل کنی و ما هم که میخونیم نکات خوب را بگیریم و عمل کنیم و رستگار شویم :دی
ارادتمندم : )
سلام خوبی؟ خوش می گذره؟
مطلبت طولانی بود سیوش کردم تا سرفرصت بخونمش .
توکل، تفکر، تمرین، تمرکز
این است مراحل رسیدن به تمرکز…
.
سلام
خب برای دفعه اول اومدیم اینجا …
پستش خیلی سنگین بود … ولی در کل به نظرم زیاد سخت میگیری
مشتری شدیم
همين كه يكي رو داري كه گوش ميده بسه
حتي اگه حرفي به زبون نياد
هم تو مي دوني هم اون
سلام ساحل جون
چطوري؟
مطلبت رو هنوز نخوندم…اين روزا به شدت گرفتارم.اومدم حالي بپرسم.
زیبا بود
موفق باشید
درست میشه احساست را درک میکنم ولی حق نمیدهم بهت ! درست میشود با تلاش و کوشش شاید هم یک دفعه موضوعی به ذهنت رسیده بشه و ربطی به روزمرگی ها و زندگیت نداشته باشه ولی خب ما نظر خودمون رو بر اساس این که رندگیت انگونه شده باشد گفتیم …
موفق باشید – محمود
لمس کردم نوشتهات رو به شدت! فک کنم مخاطبت رو میشناسم! چون من هم بارها سعی کردم مخاطب قرارش بدم ولی آخر لپ مطلب رو باید خودش از سکوت و ناگفتههام بخونِ!!!!
طبق معمول پر از احساس… میرم بقیه رو بخونم..