بغض های پنهان ، بغض هایی که نمی ترکند .
بغض هایی که تا همیشه بغض می مانند و هیچ تغییری به جز در بزرگیشان روی نمیدهد .
بغض هایی که طعم گس خرمالو های نرسیده پاییزی دارند .
بغض هایی که پشت موسیقی پنهان میشوند .
بغض هایی که در گلویت گیر میکنند و از جایشان جُم نمیخورند [...]
بایگانیِ دستهی ‘روزنوشت ها’
بغض های پنهان
ارسالشده در روزنوشت ها در دسامبر 2, 2009 | 33 دیدگاه »
بارید تا …
ارسالشده در روزنوشت ها در دسامبر 1, 2009 | 17 دیدگاه »
چهار روز پیاپی بارید
دلش گرفته بود
یا شاید دلتنگ بود
یا شاید چیزی بر دلش سنگینی می کرد
دلش پر بود از غم و غصه
یا شاید از شادی بود !
نمیدانم .
چهار روز پیاپی بی هیچ منتی بارید .
بی هیچ وقفه ای .
آسمان را میگویم
بارید و بارید و بارید .
بی منت و آزاد .
به گمانم بالاخره سبک شد
یا شاید [...]
دشت ستاره ها
ارسالشده در روزنوشت ها در نوامبر 27, 2009 | 14 دیدگاه »
دل آسمون پر است از ستاره
یه دشت پر از ستاره های چشمک زن با سوسوهای نور .
ستاره هایی که هر کدامش جایی و قصه ای دارد .
هر کدامش وقتی بچه بودیم به اسم یکی سند خورده است !!!
- آن ستاره را میبینی آن دور ها که بزرگ است و پر نور ؟ ستاره من است [...]
خود کفایی
ارسالشده در روزنوشت ها در نوامبر 23, 2009 | 16 دیدگاه »
همیشه سعی کردم کارهام رو خودم انجام بدم ، هر کاری که میخواهد باشه .
به همین دلیل تقریبا میشه گفت آدم فنی هستم و هر کاری رو حداقل یه بار انجام دادم . سیم کشی برق ، لوله کشی ، تعمیر وسایل برقی و الی اخر
به قول یه دوستی هر جا تونستم سرک کشیدم . [...]
تراژدی غمناک
ارسالشده در روزنوشت ها در نوامبر 17, 2009 | ۱ دیدگاه »
او :
مثل همیشه ساکت است ، پر از رمز و راز و هزار تو . به فکر همه الا خویشتن ِ خویش . همراه خنده ها و غم هایت اما هرگز شریکت نمیکند در غم هایش ، به تنهایی به دوشش میکشد .
و
من :
همیشه عاجز از شناختنش و گاهی حتی همراهی کردنش . مثل این [...]
علی چپ !
ارسالشده در روزنوشت ها در نوامبر 16, 2009 | 4 دیدگاه »
نمیدونم چرا ایــــــــــــــــــــــــنقدرگاهی اقات توی عوض کردن بحث خنگم !
به معنای واقعی کلمه مشنگ میزنم و خوشحال !
اصلا راه کوچه “علی چپ ” رو بلد نیستم . فقط خودم رو گم و گور میکنم و راه به جایی نمی برم .
این قدر ضایع بحث رو میپیچونم و مثلا ازش رد میشم که یه بچه دو، [...]
مرا اینگونه بخوان …
ارسالشده در روزنوشت ها در نوامبر 12, 2009 | 11 دیدگاه »
آب دهانم را قورت میدهم . مقداری از آب پرتقال رو سر میکشم . یه نگاه به خودم توی آینه روبرو میندازم .
اعتماد به نفس فول و شروع میکنم :
اول:
سلام
دوم :
- چی بود ؟ چرا یادم رفته ؟ همین جا نوک زبونم بود . چی شد ؟
مهم نیست . بذار ادامه بدم . یادم میاد [...]
